سلام. سلام . سلام .

عید همگی مبارک. صد سال به این سال ها.

انشالله که سال 88 سال تحقق بهترین و بزرگترین خواسته ها و آرزوهاتون باشه.

از اینکه این مدت نتونستم بیام و پاسخ کامنت های سرشار از مهر و محبتتون رو بدم حسابی شرمنده ام.

راستش چند روز آخر سال اینترنت اداره قطع شد و وقتی هم که می رسیدم خونه از فرط خستگی کارهای آخر سال و خونه تکونی نتونستم آپ کنم .

خیلی دوست داشتم آخر سال 87 از همتون خداحافظی کنم و براتون بهترین آروزها رو برای سال 88 داشته باشم. اما متاسفانه نشد و من موندم یه عالمه شرمندگی از همه شما دوستان بهتر از برگ گلم.

امروز 10 فروردینه و بنده با کمال شرمندگی اومدم سرکار. آخه امروز شیفتمه.

خلاصه اگه می خواین یه آدم شاکسول یا به قول خودمون اسکول رو ببینید می تونید تشریف بیارید و بنده رو ملاحظه بفرمایید.

راستی دوستان ، سال 88 تا الان براتون چه طور بوده؟ راضی بودید؟ آخه می گن سالی که نکوست از بهارش پیداش.

من که فکر کنم امسال همش در سفر ودر راه باشم.

آخه قبل از سال تحویل عیال گفت بریم خونه مامانت اینا( یعنی مامانم اینا) من هم از خدا خواسته بساطمو جمع کردم و راهی شدیم. همین که رسیدیم توی کوچه شون از صدای ترقه و تاپ وتوپ بچه ها متوجه شدم که بعله سال تحویل شده و ما توی کوچه ایم.

خلاصه بدوبدو رفتم بالا و پریدم توی بغل مامان جونم اینا. آخی انقدر برامون دعا کرد. خیلی خوشحال و ذوق زده شده بود. هرچند دوست داشتم که لحظه سال تحویل رو پیشش باشم.

شب رفتیم کرج خونه مادرشوهر جان.

صبح  پاشدیم رفتیم شمال دو سه روز اونجا بودیم.

بعد رفتیم کیش بازهم یه دوسه روز اونجا بودیم.

بعد اومدیم  تهران و الان دوسه روزه که تهرانیم و  گرفتار خاله بازی و مهمون بازی های عید.

ولی فکر کنم امسال سال خوبی باشه.

چون تا الان خدا رو شکر و گوش شیطون کر به خیر و خوبی گذشته.

خدایا یادت نره که امسال هم دستمون رو بگیری. یا لطیف عبدک ضعیف.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط ماهور خدایی نظرات ()

دوستان سلام.

تعطیلات خوش می گذره.

من که امروز اومدم سرکار. البته الان کاملا پشیمونم. چون اکثر پرسنل مرخصیند. هیچ کاری هم نداریم. حتی تلفن اداره زنگ نمی خوره. حوصله ام خیلی سررفته. نمی دونم چه جوری تا ساعت 4 دوام بیارم.

دیروز از  ساعت 4بعد از ظهر تا ساعت 11 شب نشسته بودیم پای سریال لاست.

البته با چند ماه تاخیر عیال  موفق به تهیه دی وی دی های این سریال شد . آقا بالاسر ما اینجوریه دیگه!!! یه چند ماه از بقیه عقبه.

خلاصه به قول ادبا، مخم از دیدن این سریال سوت کشید.

هر قسمت که تموم می شد می گفتم دیگه نگاه نمی کنم ولی انقدر به شخصیت هاش وابسته شدم که نمی تونم نبینمشون. عیال ما هم که سرش درد می کنه برای دیدن این جور فیلم ها.

البته ناگفته نماند نصفی ازصحنه های هیجان آور این سریال رو پشت آقابالاسر قایم شده بودم چون از ترس داشتم سکته می کردم. آخه آبجی تون خیلی دل نازکه (فکر نکنید ترسو هستم ها! )

خلاصه دیشب تا صبح داشتم با ماجرای این فیلم سر می کردم.

البته وسط دیدن این سریال یه سررفتم خونه مادربزرگم چو ن خاله ام شل زرد نذری پخته بود و از اون جایی که اصولا نظارت کردن!!! بر امور رو خیلی دوست دارم یه سررفتم و یه نظر کارشناسی دادم و برگشتم خونه.

جالب اینجا بود که داشتم برای خاله هام ماجرای این سریال رو با هیجان و آب و تاب  تعریف می کردم وکلی اون بنده های خدا رو می ترسوندم که یه دفعه و بی هیچ دلیلی آب کشی که خلال های پسته توش بود از روی اوپن آشپزخونه افتاد روی زمین و همه ناخودآگاه جیغ زدن.

پیش خودمون بمونه ها خودم هم خیلی ترسیدم.

خلاصه اگه شما هم این سریال رو دیدید بگید کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط ماهور خدایی نظرات ()

سلام به همه دوستان بهتر از جانم.

از اینکه دیر اومدم  و این چند روز بهتون سر نزدم شرمنده ام.

البته این سرور درپیت اداره بیشتر باید شرمنده باشه که این چند روز ای دی اس ال اداره رو قطع کرده بود.

دیشب سهیل و ناهید اومدن خونه ما. من هم جاتون خالی، سبزی پلو ماهی و کوکو سبزی درست کردم. از خودم تعریف نکرده باشم خیلی خوب شده بود. خلاصه شانسکی غذائه خوب از آب در اومد و آبروی آقابالاسر پیش دوستاش حفظ شد(عجب...)

ناهید ، سگش رو هم آورده بود. پیکولو رو می گم. فکر شو بکن سگ رو بیارن توی یه آپارتمان فسقلی. خلاصه از هر جای خونه یه چیزی می کشید بیرون و باهاش بازی می کرد. از کوسن های روتختی بگیر تا تی آشپزخونه و حتی جوراب های بوگندوی آقا بالاسر که توی سبد جورابهاش قایم کرده بود تا بعد از رفتن مهمون ها بشورتشون.

البته بعد از بازی کردن پیکولو با جوراب های آقابالاسر ، حیوونی دپ زده بود. همش می رفت یه گوشه دهن دره می کرد. فکر کنم از بوی خوش جوراب ها مسموم شده بود.

پیکولو به دستگیره آشپزخونه هم حسابی دل بسته بود. عجیب شیفته اون شده بود و من هم توی شرمندگی موندم و اونو بهش یادگاری دادم.

ناهید می گه چون داره دندون در می یاره دوست داره همش با چیزهای مثل دستگیره که توش ابر داره بازی کنه و لثه هاشو با اون بخارونه(عجب افعالی از خودم در می کنم نه؟)

آقابالاسر که تا تونست قربون صدقه پیکولو رفت. جالبه که وقتی می خواست اونو بغل کنه می گفت بیا بغل بابا!!! به وقت هایی هم می گفت بیا بغل عمو!!!

من هم وقتی می خواستم صداش کنم می گفتم بیا بغل زن عمو!!!(ناهید و سهیل هم از گفتن این جمله من از خنده می ترکیدن)

سعی می کنم عکس پیکولورو براتون بذارم تا ببینید اخیرا زن عموی چه موجودی شدم .

خلاصه تا مهمون هارفتن شد ساعت یک شب و من هم انقدر خندیده بودم خواب از سرم به کلی پریده بود. بااینکه قرص خواب آور خوردم فکر کنم یه دوساعتی طول کشید تا خوابم برد.

برای همین الان چشمهام تابه تاست. البته یواشکی رفتم نمازخونه و یه چتر نیم ساعته زدم اما خواب شب یه چیز دیگه است.

تا چند روز دیگه قراره یه اتفاقی برام بیفته که وقتی افتاد براتون می گم. خیلی باحاله.

پی نوشت:

الهام جان سلام. از کامنت پر مهر و محبتت واقعا خوشحال شدم.

ماهور اسم دختره و به معنی گل همیشه بهار. البته اسم یکی ازدستگاه های موسیقی ایرانی هم هست. این اسم از نام های اصیل ایرانیه.

اگه وبلاگ داری آدرس وبلاگتو بذار. یا اینکه یه میل برام بفرست تا آدرستو راحت تر پیدا کنم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ماهور خدایی نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم.

یه سلام آفتابی و توپ

امروز حسابی حالم خوبه.توپ توپم میزون میزون.

 دیروز کلی ویتامین وداروهای تقویتی گرفتم و خداروشکر مشکل ضعفمو از بین برده.

فکر می کنم فروشنده داروخونه به جای ویتامین، قرص اکس بهم داده.!!!

خلاصه براتون بگم که امروز حسابی سرحالم.

مطالب قبلیمو هم پاک می کنم تا دیگه خودم و کسی اونها رو نخونه.

فردا توی میدون آزادی غرفه زدیم و طبق معمول نخود هر آشیم و باید در این روزمهم، حضور فعالانه داشته باشیم.

توی این چند سال که دارم توی روابط عمومی کار می کنم به بهترین توصیفی که از کار روابط عمومی رسیدم این جمله بوده: نخود هر آش

هواشناسی هم اعلام کرده که فردا هوا قمر در عقربه وقراره بارون بیاد. توی سایت هواشناسی یاهو هم که رفتم هوای فردای تهران رو بارونی و برفی پیش بینی کرده.

آخ جوووووووووووووووووووووووون . احتمالا همه برنامه هامون کنسل می شه و مجبور می شم غرفه رو جمع کنیم و برگردیم خونه. ای خدا یه برف و بارون حسابی ببارون(این چه فعلی بود؟)

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط ماهور خدایی نظرات ()
» ::
نوشته شده در ساعت توسط مدیر